تبليغاتX
جهان کوچک من
جهان کوچک من

از تو زیباست

درسته. هیچی تغییر نکرده . همه چیز مثل قبله .بازم دارم از غصه دق میکنم . مثل قبل.
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 8:22 AM توسط خانومی(از اون ور دنیا)| |

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 7:32 AM توسط خانومی(از اون ور دنیا)| |
دیگه کنارت بودن واسم شده یه آرزو.

شاید باورت نشه. ولی

تصور زندگی با تو زیر یه سقف الان واسم خیلی دورتر از پنج سال پیشه.

یه وقتایی با خودم فکر میکنم که

چی فکر میکردم و چی شد.

خدایا! هستی واقعا؟ 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 7:14 AM توسط خانومی(از اون ور دنیا)| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 2:18 AM توسط رضا (از این ور دنیا)| |

خدایا! تو بگو من چه کار کنم.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 7:10 AM توسط خانومی(از اون ور دنیا)| |
near far
wherever you are
I believe that the heart does go on
once more you open the door and
 you are here in my heart and
my heart will go on and on
love can touch us one time
and last for a lifetime
and never let go till we are gone
loved was when I loved you
one true time I hold you
in my life we will always go on
you are here
there is nothing I fear
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:9 AM توسط رضا (از این ور دنیا)| |

پرسون پرسون يواش يواش اومدم در خونه تون
ترسون ترسون لرزون لرزون اومدم در خونه‌تون
يك شاخه گل در دستم سر راهت بنشستم
از پنجره منو ديدي مثل گلها خنديدي
آه به خدا آن نگهت ‌ از خاطرم نرود
آه به خدا آن نگهت ‌ از خاطرم نرود

پرسون پرسون يواش يواش اومدم در خونه تون
ترسون ترسون لرزون لرزون اومدم در خونه‌تون
يك شاخه گل در دستم سر راهت بنشستم
از پنجره منو ديدي مثل گلها خنديدي
آه به خدا آن نگهت ‌ از خاطرم نرود
آه به خدا آن نگهت ‌ از خاطرم نرود

گفتم گفتم آره گفتم به خدا قهر گناهه
دل منتظره چشم به راهه
ای من آره ای من به فدات ناز مكن تو
با چشم سيات ناز مكن تو
اين دو روزه دنيا مثل خواب و رويا گذرونه
با هم آشتي كنيم كه بهار دوباره گل فشانه

گفتم گفتم به خدا قهر گناهه
دل منتظر چشم به راهه
اي من اي من به فدات ناز مكن تو
با چشم سيات ناز مكن تو
اين دو روزه دنيا مثل خواب و رويا گذرونه
با هم آشتي كنيم كه بهار دوباره گل فشانه
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:59 AM توسط رضا (از این ور دنیا)| |
تو کيستی، که من اينگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خيالت نمی برد خوابم

تو چيستی، که من از موج هر تبسم تو

بسان قايق، سرگشته ، روی گردابم !

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپيد؟

تو را کدام خدا؟

تو را از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن، همره کدام نسيم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن شيرين نگاه، آه!

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:21 PM توسط رضا (از این ور دنیا)| |

لیوان را زمین بگذار!

 استاد وارد کلاس شد ولیوان آبی راکه دردستش بود،بالا گرفت تاهمه ببینند.

 ازشاگردان پرسید که به نظرشما وزن این لیوان چقدراست؟

 شاگردان جواب دادنند:50گرم،100گرم،یا150گرم.استادگفت :من هم بدون وزن کردن نمی

 دانم که وزن آن چقدراست،اماسوال من این است که ،اگراین لیوان چنددقیقه دستم باشدچه

اتفاقی می افتد؟شاگردان جواب دادند:هیچ اتفاقی نمی افتداستادپرسید:حالا اگریک ساعت

نگه دارم چه می شود؟بچه ها جواب دادند:دستتان درد می گیرد.بازپرسید:اگریک روز نگه دارم

چه می شود؟

 بچه ها گفتند عضلاتتان به خاطر فشارزیاد،بی حس می شودودردمی گیرد.یکی ازآنها به

 شوخی گفت:احتمالا به بیمارستان می روید.استادپرسید:چرا دست من بی حس می

 شود؟مگردراین مدت وزن این لیوان تغییرکرده ؟

 چرافشار آن روی دستم بیشترمی شود؟حالا من باید چه کارکنم؟

 بچه هاگیج شده بودندونمی دانستندچه جوابی بدهند.بالاخره یکی از آنها گفت:لیوان رازمین

 بگذارید.

 استادگفت:دقیقا.این همان کاری است که باید انجام دهید.

 درست مثل مشکل های زندگی،اگرچنددقیقه آنها را در ذهن تان نگه دارید هیچ اتفاقی نمی

 افتد.

اگریک ساعت به آنها فکر کنید مغزتان درد می گیردواگر مدت طولانی تری به آنها فکرکنید

 کم کم شما رافلج خواهدکرد.

فکرکردن به مشکلات زندگی لازم ومهم است،اما مهم تر آن است که در پایان هرروز ،آنها را

زمین بگذاریدو بخوابید

 به این ترتیب ذهن تان درفشار قرار نمی گیردوصبح می توانیدبا انرژی وروحیه کافی ،

 ازخواب بیدارشوید وهرمسأ له ای را حل کنید.

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 2:44 AM توسط رضا (از این ور دنیا)| |

باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همینطور بی وزن و بی هوا آمدم بگویم

.

.

خواستم برایت هدیه بگیرم

گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زیباییم

برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ایستادگی ام

بید گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که همیشه سر به زیر دارم

به فکر فرو رفتم و

سرم را به زیر انداختم به ناگاه قلبم را دیدم

که بهترین چیز در زندگیم هست

به ناگه فریاد زدم

که قلبم را می فرستم چون

او

خود زیباست، مظهرایستادگیست

سربه زیرو با نجابتست

سالگرد روز رسمی دوستبمان مبارک.

زمین اون گل رو به دست سرنوشت داد و سر نوشت اون گل رو تو قلب من کاشت تا باغچه

 

خالی قلبم جایگاه یک گل باشد گل یاسمنم 

ای تماشایی ترین مخلوق در روی زمین ! آسمانی میشوم وقتی نگاهت می کنم!

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

چی بگم؟دوسسسسسسسسسسسسسسسسسست دارم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 6:15 PM توسط رضا (از این ور دنیا)| |